تبليغاتX
ترانه تنهاییها

سیب سرخی را به من بخشید و رفت
ساقه سبز دلم را چید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دلمو در می زنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
خدای عزیزم ... تو منو تنها نذار ...

همیشه با تو با تو بوده ام
همیشه و در همه جا با تو نفس کشیده ام

با چشمان تو دیده ام ، مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از اسمان و درخت را از آفتاب

تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی
پاسخ من به اغاز و پایان زندگی این است : همیشه با تو خداي من

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
اره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه ميكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

اَبرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا، يا من و پيشت برسون

فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم: به آخر خط رسيدم.........................................................
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 0:35  توسط مارال | 

مدتي است دلم گرفته به اندازه ي سقف آسمون. از گريه سير نميشم همش تو چشام اشكه و تو

گلوم بغض. چشمام مي سوزه،  دلم پره به اندازه ي آب دريا بي انتها، خسته خسته ام و مثل

مرغ پر بسته.

  بهش گفتم جدايي نزديكه

گفت ديوونه شدي. گفتم خسته شدم،  حجم ليوان تحملم سر ريزه. گفت ساكت.

نمي دونه تو اين روزا چي كشيدم نميدونه چه ها برمن گذشته ميگه اشك بريز و ساكت بمون.

 اما غافله از...

هميشه در سخت ترين و حساسترين لحظات خودشو  خوب نگه مي داره خوش به حالش چه

قدرتي داره. گفته بود چه دلخوشي و خوش بين حالا خودش همينطوره...

خداي من چه كردم چرا اين بلا رو به سر خودم آوردم حالا چه كنم ..؟

تنها يك راه هست؟  نميفهمم نمي دونم .  سرم كه مثل يه توپه سنگين بسكتباله پر از سيمان

شده و ذهنم  سرگردان بي چارگيها.

مهربون تو هم كمكم نمي كني؟ تو هم منو دور انداختي، يا هوامو داري.

 فقط به تو دلخوشم و با ياد تو سرپا ، با ياد و حس فرزندم زنده و شايد لبخندكي بر لب براي دل

كوچكش كه نبايد با شلاق بي رحم زمانه ترك بردارد.

الآن به عمق معناي مرده متحرك پي مي برم و با تمام وجودم لمسش مي كنم.

گنجشگک اشی مشی لب بوم ما نشین

بارون میاد تو خیس می شی برف میاد گوله می شی

میفتی تو حوض نقاشی و بعد: نقاش بی رحم حوض هر جور بخواد رنگت می زنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 0:45  توسط مارال | 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم
به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...
« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي..
- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
- به آهستگي گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟ 
خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.......................

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:42  توسط مارال | 
 شادم و هم غمگين هم خوابمو هم بيـدار     هـم راهي و هـم ساكن هـم خونـه و هـم بيـرون

دردي كه بران ماندم راهي كه در آن ماندم    عشقي كه بران سوختم درسي كه از آن ساختم

هر چنـــد پرم از روز  هر چنـــد پرم از شب    در راه چـــــــــطــور پويــــم در راه كـــجا جويــــم

بر دولـــــتي روزگار صبري كنــــم و سازم      بلـــــــكه ره من ايــنبـــــار راســــت رود تا سـاز

پـــــــــــروانه ي غمـــگينم  گلبرگ طلائيم      دستــــخط دگر گـــــــونم  من عـاشق گردونــم 

هميشه آنگونه بزي تا بتواني به ديگران بگويي مثل من باشين! 

 بدان كه هدفت چيست تا خيلي دور نروي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 0:26  توسط مارال | 

خنده بر لب می زنم تا کس نداند درد من چسیت

ورنه، اين دنيا كه من ديدم جاي خنديدن نـداشت

تو روزهاي قديم كه هنوز آدمي نبود فضيلتها و تباهيها كه همواره دوره گرد بودند خسته تر از هميشه دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند به پيشنهاد ذكاوت قايم باشك بازي كنند . ديوانگي فرياد زد من چشم مي زارم و همه با خوشحالي قبول كردند چون كسي دوست نداره دنبال ديوانگي بگرده.

اون شروع كرد يك...دو...سه... و لطافت خود رابه شاخ ماه آويزان كرد، اصالت  پشت ابرها، هوس ته درياچه، طمع  درون كيسه اي كه خود دوخته بود،‌خيانت در اندوهي از زباله ها و حسادت پشت اصالت قايم شدندو عشق همچنان مانده بود زيرا مي دانيم كه پنهان كردن عشق ممكن نيست .

ديوانگي مي شمرد نود و هفت...نود و هشت... نود و نه و عشق پريد پشت بوته گل رز و ديوانگي با گفتن صد شروع كرد،  اومدم اومدم

اول تنبلي را پيدا كرد چون تنبلي كرده بود و قايم نشده بود بعد آن، همه را يكي يكي پيدا كرد به جز عشق كه مردد به دنبالش مي گشت . حسادت به او گفت عشق پشت گل رز است تو بايد اونم پيدا كني.

ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت كند و به سمت رز دويد و شاخه را در آن فرو كرد دوباره و دوباره و ناگهان با صداي ناله اي متوقف شد عشق بيرون آمد در حاليكه صورتش را پوشانده بود و از انگشتانش خون مي چكيد. ديوانه گفت واي بر من! من با تو چه كردم، حال چه كنم چگونه تو را درمان كنم ......؟

عشق گفت درمانم كه نمي تواني بكني اما يك كار هست كه مي تواني برايم انجام دهي و اينگونه شد كه...

عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست..........................!

----------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 23:39  توسط مارال | 
    

    

مامان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 22:30  توسط مارال | 

چقدر آشفته ام  این روزا . و هیچ هدفی هم ندارم  چقدر می ترسم این روزا و چقدر غصه می خورم برای دل کوچکم و  بی اطلاع و  بی خبراز زندگیی که می گذرد در روز مرگیها. چقدر زود این روزا چشام پر اشک می شن و چه غصه دار حرف می زنم. سرانگشتانم را گرفتم و آرام فشار دادم .چقدر دوست داشتم این انگشتان بلند و مهربان را . آرام با نک انگشتم اشک را از زیر چشمانم پاک کردم . گفتم مارال انگار تکیده شدی  .  فقط پرواز را یاد نگیر  بپر و پرواز هم بکن . حال و روزم شده مثل همون آهوی رام نشدنی که نفس نفس می زنه و دل کوچیکش تمام قفسه سینه اش را می لرزونه چون ترسیده،  چون آهو مال دشته نه قفس.

چند روزي هست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست...

نگاه می کنم و دورا دور می بینم روزهای تلخ و سخت تنهایی را، صدایشان را می شنوم و حضورشان را احساس می کنم. دلم برای ندیدن این روزها پر می کشه. چقدر دلتنگم این روزا . چقدر احساس تنهایی می کنم. آنقدر آهسته می آیند آنقدر آهسته می روند که صدای گامهایشان را نمی شنوم .

کاش می تونستم ببینمت بنشینم و گپ بزنم اما می دانی که نمی توانیم و من باید همه خستگیها همه تنهایی ها را تحمل کنم .تنهای تنها...
 آره دارم مثل هميشه خیلی زیاد... اما...

 

اي كاش دنيا براي اشكهاي دلتنگي ام جايي داشت، ای کاش ...

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 21:19  توسط مارال | 
يكي مي پرسد اندوه تو از چيست؟     سبب ساز سكوت مبهمت كيست؟

بـــــرايش صادقانه مي نويســـــم..      براي آنكه بــــــــايـد باشد و نيست!

همه مسيري را طي مي کنند . بعضي ها مقصد را مي شناسند ، بعضي ها مي بينند و بعضي ها هيچ ...

اما خوشا به حال آنهايي که راه مقصد را مي دانند و از آن بهتر خوشا به حال آنهايي که هم مقصد را مي بينند و هم راه آن را مي دانند .

 مسير پر پيچ و خمي است . پر از ميوه هاي زيبا و خوشمزه و ميوه هاي زيبا ولي سمي و کشنده .  بله راه را خودمان انتخاب مي کنيم و نه کس ديگري .

و چه زيباست که کسي هست که ما را از عاقبت راه با خبر ساخته و چه عجيب است با اينکه عاقبت و انتهاي راه را به ما مي گويند باز هم خيلي از ماها دوست داريم که چشمانمان را ببنديم و بر اين چشم بستن اصرار داريم و جالب است که خودمان هم مي دانيم که داريم به کجا مي رويم ولي لذت آن راهي که به ناکجا آباد ختم مي شود آن قدر زياد است که زماني به خودمان مي آييم که ديگر دير شده است .

راه برگشت نداريم ... البته به خيال خودمان راه برگشت نداريم ، غافل از اين که راه برگشت را بلد نبستيم .

راستي او چه عاشقانه در ميان راه دست دوستي با ما را مي فشارد . بله همان او ... همان که خودمان هم مي دانيم . و چه  قدر نشناسيم که دست خود را از دستانش جدا مي کنيم  آيا بهتر نيست اين بار که آن مهربان دستمان را فشرد مواظب باشيم که رهايش نکنيم ؟ آيا بهتر نيست با چشماني بازتر از گذشته به اين راه ادامه دهيم ؟

و به راستي ما تا کي قرار است زنده بمانيم ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 18:33  توسط مارال | 
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند

و ضربانها ی قلبت  فراوان می شود

وصدای قلبتُ  آبرویت را به تاراج می برد

مهم نیست که او مال تو نباشد

مهم این است که فقط :

باشد

باشد و لذت ببرد، نفس بکشد و زندگی کند

و آنگاه تو نیز... خواهی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:51  توسط مارال | 

 يك لحظه غفلت كردم و ــــــــــــــــــ يك عمر راهم دور شد...........

چه كنم دست خودم نيست بارها و بارها با خودم فكر كردم مرور كردم  اما نتيجه آني نشد كه مي خواستم فقط در يك چيز شك ندارم و آن اين است كه اگر كه اگر،

روزي دوباره متولد شوم هرگز و هرگز كسي را به خودم وابسته نمي كنم و هميشه تنها زندگي خواهم كرد تنهاي تنها بدون تعلق آزاد و بي قيد

خسته ام از اينكه بعد ساليان هنوز هم نبايد مطالبق دلم زندگي كنم 

 بايد بر وفق اصول زندگي كرد از غريبي، از غربت و سردي زمانها و ثانيه هايي كه در گذرند سخت پريشانم

بر تختي معلق سوار شده ام و خود را بي جهت اسير بازي پر نازي روزگاري كردم كه همه فقط فكر خويشند و بس!

  دلم گرفت اي هم نفس            پرم شكست تو اين قفس

 تو اين غبار تو اين سكوت            چه بي صدا نفس نفس

دارم از غصه مي ميرم                تو اي همزاد هم خونه

 هميشه عاشقت بودم  

       

 هميشه دلتنگم................

با اين همه چه كنم خدا!   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 20:46  توسط مارال | 
تــــــــــــوي تنهــــــــــــايي نمـــــــــــون مي پـــوسي       بـــــــا غــــــــــما تنهــــــــــــا نمــــــون مي سوزي

 غــــــار تنهـــــاييهــــــــاي تو فــــــــــصلش گذشتــــه       نــــــــــزار آروم بنويســــــــم، عـــــــشق گسسته

منــــــــــو تـــــــو پـــــروازیــــــــــــــم، رهـــــــا بــــــكن       مــنــــــــــــــــــو بـــــــــاز عاشقونـــــــه صدام بكن

تنهـــــايي جايي نداره من كنـــــــــار تو نشـــــــستم      وقتي بازم عاشقونه چشم به چشماي تو بستم

بي وفايي رسم ما نيست من و تو با عشق نوشتيم     وقتي  بازم عاشقونه روح و دل رو مي سرشتيم

جنگل همسايه خوبه ولي جايي واسه ما نيســـــــت     توي دنياي منو تو چرا هيچ دوستي آخه نيســـت

شايـــــــد عيب ما هـــــــــمينه قصــه ي من و تو، تنها     مـي ترسم دووم نياريـــــم زير سختي هاي فردا

هـــــــيچ كسي قد منو تو قدر هـــــــــم رو نمي دونـه      بـــــزار ياد بديم كه دوستي ديگه تنها نمي مونه

تو اين بــــــــن بســــــــت آخـــر من به پرواز تو بـستم      دل مـن پـــــر از اميــد، نگو باز كه خيلي خستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 19:32  توسط مارال | 

 

گنجشك ناز با جفتشو و دخترش وپسرش پرواز كنان به سمت لونشون رفتند و در لونه رو بستن. آخه آقا گنجشكه خيلي خيلي رو گنجشك كوچولوهاش حساس بود نكنه باد گرم و سردي بهشون بخوره. اونا با هم خوش بودن ولي يه جوري زير پرده، ناخوشي پيدا بود. اخلاقهاي خاص و كليشه اي كلافه كننده بود. اونا در هر جمعي كه حضور پيدا مي كردند همه گنجشكا دوستشون داشتن آخه جفتشون هميشه چيزابي يراي گفتن داشتن ،‌يه جور اعتماد به نفس كه در عين حال باعث حسادت ديگران بودن.. آقا گنجشكه يه لاك داشت ، شايدم يه غار و غارشو خيلي دوست داشت اگه بهش اجازه مي دادن دوست داشت هميشه تو لونش تو غار تنهاييش باشه با جفت و بچه هاش. بدون حضور هيچ مزاحمي. ولي خانم و كوچيكا اينو دوست نداشتن اونا عاشق پرواز بودن گردش و تفريح تو باغها و جنگلها رو دوست داشتن دلشون ميخواست برن ، مهموني خونه  بقيه گنجشكها ، كنار ساحل ،‌جنگل  و شايد حتي اگه آقا گنجشكه پيشنهاد مي كرد بياين بريم سينماي روباه يه فيلم قشنگ داره يا بريم كافه خرسه يه بستني بخوريم هم براشون كافي بود ولي آقاهه از اين اخلاقها خيلي وقت بود كه نداشت . خلاصه اينكه هميشه تنهايي و يه جور خلسه يه حس غريب دردآور تو دل لونه موج مي زد ولي پذيرفته بودن كه سرنوشت اينو براشون رقم زده مي ساختن به اميد روزيكه يه گشايشي بشه  و بالاخره آقاهه بفهمه كه داره به همشون سخت ميگيره. از خدا كه خيلي دوستش داشتن كمك خواسته بودن و به اميد لطف و كرم اون روزها رو شب مي كردن و شبها رم روز و سعي مي كردن رضايت هم رو هم جلب كنند.

يه روز خانمه باخبر شد كه تو جنگل بقلي يه عالم لونه مي سازن و دنبال چند تا نيروي جديدن. با جفتش حرف زد خوشحال بود در دلش نور اميدي سوسو مي زد و فكر ميكرد بالاخره داره اتفاق ميفته. جفتش اول خيلي دوست نداشت مي گفت :

 تو باش همدم لونه من ميشم مرد زمونه

ولي خانم دلش مي خواست و آقا هم پذيرفت. فرداي اون روز پر كشيد به جنگل همسايه رفت پيش بزرگتر گنجشكها و خودشو معرفي كرد و گفت اگه اجازه بدين منم ميخوام لونه بسازم و اينطوري شد كه مشغول كار شد.

خوب كار مي كرد سرش تو لاكش بود روزاي اول به خاطر نوع زندگيشون خيلي نمي تونست با بقيه اخت بشه و از اونجاييكه خوب هم تلاش مي كرد و بهترين لونه هارو مي ساخت همه بهش حسودي ميكردن هم ناراحت بود هم خوشحال . ناراحت از تنگ نظري گنجشكها چون اگه اونا هم  دقيق كار مي كردن مثل اون لونه هاي محكمي مي ساختن و خوشحال از اينكه به هر حال داره تو اجتماع ،‌بيرون از لونه ساعاتي رو ميگذرونه. و سرش گرم شده.بچه ها هم كه مدرسه بودن و خيلي نگراني نداشت.

يه دانايي بود كه همه گنجشكها بهش احترام ميزاشتند و دوستش داشتند.خانمه اونا رو خانوادگي مي شناخت .يه روز خانم گنجشكه رفت پيش دانا و باهاش راجع به كارش صحبت كرد، دانا از زندگيش پرسيد براش گفت . دانا بهش گفت از موقعي كه كار مي كني روحيت عوض شده برق شادي تو چشماته و اون غم غريب كم شده، خيلي خوشحالم. حرفهاي دانا به دلش نشست و از اينكه اون به اين خوبي حال و روزشو درك كرده بود در پوستش نمي گنجيد. به خانم دانا گفت مي تونم رو دوستيمون حساب كنم. دانا بهش گفت آره چرا كه نه .  تو شايسته اين دوستي هستي  و ما از امروز دوستان خوبي براي هم ميشيم هر وقتم دلت گرفت من پيشت هستم...

ادامه داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 21:40  توسط مارال | 

دیشب تلويزيون یه شعر پخش کرد خیلی به دلم نشست قصه ی بلوط پیر تو جنگل پاییزی و شعرش این بود :

يه  بلوط  پيريه  توی  بر گريزاي  پاييز
اما خواب چشماش دنبال فصل بهاره
با اينكه تو فصل زرده
اما دنبال بهاره
دلشم گرمه به اونو
نمي خواد كسي تنها بمونه

اگه بلوط پير توي هر زمستوني دووم نياره خالهاش هم نميارن. بلوطها بايد زنده بمونین و باشین. حضورتون در جنگل دنيايي از عشقو صفاست. با همه ي سردي و گرميش بسازينو به ما دلگرمي بدين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 18:57  توسط مارال | 
 

کاش من هم یه دختر داشتمو بهش هدیه می دادم و شادی رو تو چشمای قشنگش می دیدمو از برق چشماش انرژی می گرفتمو اون رو تو خودم ثبت می کردمو همیشه شارژ بودم حیف ندارم دختری.

اما پسرمم کم از دختر نداره و خیلی برام عزیزه دوستش دارم تا بی نهایت تا بی پایان تا...

خودم هم یه روزی دختر مامانم و بابام بودم و الآنم هستم روزم مبارک!

از تمام پدران و مادران سرزمینم برای گل وجودشون سپاسگزارم.

من از زندگي چه مي خواهم كه در خدايي خدا پيدا نكنم مي سپارم خود را بدست خداي متعال

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:27  توسط مارال | 
 

حالا که فکر می کنم می بینم یه دوست خوب دیگه هم دارم .

 کلبه ی کوچکی که برای خودم، برای دلم، ساختمش. برای کودکیهام، برای بزرگ شدنم، برای امروز و فرداهایم .

سپاسگزار کسی هستم که خانه سازی را به من یاد داد که خونه هر چند کوچيكه ولی با صفا و بی ریا، مطايق دل خودمه. خونه ا ي كه دوستش دارم از زنده بودنش، از حياتش، از ديوارو از صداي نوازشش، آروم مي شم. مرسي ...

حالا ديگه منم و اين خونه - كلبه كوچيك چوبي و چه صفايي و چه لطفي داره اينجا

وسط دشتي بزرگ - كنار چشمه ي آب - زير ناودون طلا- در نگاه خورشيد و ماه

باباي پير خونه رفته سفر، آخه...

ما نبايد يكنواخت بشيم  براي  هم/بايد بمونيم تازه و ناز هميشه براي هم

منو تنهايي من، تو و  آرزوهاي پاك/اون همه قصه ي رنگي ولي اندوهناك

آخرش قصه ي ذوق من و ماست/مي دونم  ته خط منتظر ديوونه هاست

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:25  توسط مارال | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنگر که که ای و از کجا آمده ای
میدان ،که چه میکنی کجا خواهی رفت

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین